بالا می رود
سبک، بی پروا
و رقص گوشواره ها در باد چه دیدنی است
زمین جاذبه از دست می دهد
و خمیازه ابرهای تنبل هم
سایه نمی شود روی لوزی چهره اش
- اوج و باز هم اوج-
خال می شود در نیلگون بلند
تو می نشینی آرام
من می نشینم آ - رام - تر
نگاه به افق خیره
تن نازی می کند در تیله چشمان ات
بادباک بازیگوش
چشم های من اما
روی یک نخ نامرئی جا می ماند
- اوج و دوباره اوج-
دراز می کشم
روی قلوه سنگ های سخت
و یادم می افتد
مدت هاست نوسان های این قلب را
دست های تو میزان می کند
هنگامه گلگونی

پلک چشمان ات آرام که می پرد
قلب ام چشمک می زند
پر می شوم از برق نگاه ات
و شست ام خبردار می شود
شب، یواشکی از درز پنجره
روی ملافه مان خزیده است
انگشتان ات، ناب لالایی دنیا
به نوازش می خوانَدم
و من -ماهی سیاه کوچولو-
آغوش ات را نفس می کشم
به قلقلک های خواب رو نمی دهم
هزار و یکشب مرا ربوده اند
تن به تپیدن های عاشقانه ات می دهم
جان می دود در رگ
پیاله از شیر پر
"ما" متولد می شویم
و من تازه می فهمم
زندگی همین حس خواستن توست
که از شریان هایم جاری است
هنگامه گلگونی
دم به دم بالا می رود این تب
دما فوران دماوند است
و این جیوه مدام به سوی استوا میل می کند
زمین به دور سرم
من به دور تو
بگو چقدر تفتان شوم
تا باورکنی دستمال تب بر راه حل خوبی نیست
و پاشویه تجویز کهنه ای است که درمان نمی کند
از گونه ام بسنج
آذر اندامم را
که این اتفاق تازه
دست های توست رسوب شده در جان ام
هنگامه گلگونی
كش ميآيد اين غروب لعنتي
و بوي اندوه اش تا هفت خانه آن طرف تر ميپيچد
سر ميروم مثل تمام غروب هاي جمعه
و سر ريز ميشوم
در پياده رويي كه تكه هاي مرا سر ميكشد
باور نميكنم
سهم ما از غين هاي دنيا تنها غصه باشد و
اين دلتنگي از دريازدگي
پارو بزن ملوان پير
دنيا به چشم برهم زدني عوض ميشود
و اين بادهاي مخالف
كه پابند هيچ موجي نيستند
روزي موافق ما ميوزند
هنگامه گلگونی
حواس ام پرت این ماه که دزدکی سرک می کشد هم نمی شود محبوب شب ام
بگذار فضولی اش را بکند
و این عقربه های قمارباز
ثانیه ها را ببازند
چه فرق می کند
شب از نیمه گذشته باشد
یا نیمی به سحر
من هنوز محو فصل های هستی توام
از کجا آغاز می شوی
خردادی بی قرار من
که این گونه به نیستی ام رنگ می زنی
نفس نفس
کم می آورد این قلب
ارس ارس
روان شده ای در من
نبض است تمام تن ام
نبض
و تپش ها دو دو می زنند
تعبیر کدام خواب ندیده منی
تو که
خوش خبرترین قاصدک دنیا هم به گرد پایت نمی رسد
وقتی می گویی دوستت دارم
هنگامه گلگونی
"دل تنگ که می شوی محبوب من
رد انگشت هایت را بگیر
روی گونه هایم لانه کرده اند
دست هایی که آرام ترین عاشقانه دنیاست"
هنگامه گلگونی
"معجزه ای در کار نیست
و بوی این نان تازه
که از شعرهایم بلند می شود
کار دستان توست"
هنگامه گلگونی
و تق تق عمود شده تقدير
روي ستون فقراتم
دروغ نميگويد
كوك شل ميزنم زنانگي دنيا را
به سقفي كه هر شب
روي سينه ام ويران ميشود
و آرزوهاي مچاله شده اش را كابوس ميبيند
تمامي ندارد اين جنون
و فرقي نميكند انگار
ليلاي قصه ها چه كسي باشد!
وقتي در گلوي تمام معشوقه هاي دنيا
بغض گلوله ميشود
آرام باش
كشاله هاي درد كشيده ات
تيمار ميشود روزي
و از ياد ميبري
كدام دست ماشه را كشيد
و تن ات
كجا بوي باروت گرفت
سپيده كه سر بزند
دستي پرده ها را پس ميكشد»
هنگامه گلگوني
نه به رنگ اين اردي بهشت لعنتي
پريده رنگ از روح
از رخ اما ته مانده گونه اي هنوز
به رنگ شرم
ميراث مادرم حوا
كه خال دندانش
روي هيچ سيبي يافت نميشود
پل مي زنم
از اين سردابه سرد
به واگويه هاي خاك خورده تاريخ
.
.
.
هيچ نقاشي
مثل آدم ما را رنگ نكرد»
هنگامه گلگوني
بلندتر از
تمام کشیده هایی که خورده ایم
به یاد
زنده بادها و مرده بادها
یادم تو را فراموش
آزادی
هنگامه گلگونی